تبليغاتX
بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

~~~~~~~~~باران عشق~~~~~~~~~
برای دریافت کد های جاوا به بالا مراجعه کنید...

 

به اندازه تمام سلولهاي بدنم تو را دوست دارم ( برگي از خاطرات يک موجود تک سلولي)

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 16:25  توسط ghazal | 

گفتم تو شيرين مني ، گفتي تو فرهادي مگر ؟! گفتم خرابت ميشوم ، گفتي تو آبادي مگر ؟! گفتم ندادي دل به من ، گفتي تو جان دادي مگر ؟! گفتم ز کويت ميروم ، گفتي تو آزدي مگر ؟! گفتم فراموشم مکن ، گفتي تو در يادي مگر ؟! گفتم خموشم سالها ، گفتي تو فريادي مگر ؟! گفتم . . . اي بابا ! بسه ، يادم نيست ديگه چيا گفتم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 16:22  توسط ghazal | 

بند بند بدنم غصه داره

 

غصة دوري تو

 

لحظه‌ لحظة عمرم سرشار از حسرته

 

حسرت بودن تو

 

اشك امانم را بريده

 

چشمانم مي‌سوزد

 

اما تو نيستي تا اشك‌هايم را ببيني

 

تو ديگر رفته‌اي

 

گل من تو ديگر براي من نيستي

 

باغچه‌اي جديد گزيده‌اي

 

در آن باغچه به تو چه خواهد گذشت؟

 

كاش بدانم براي هميشه

 

طعم خوشبختي را خواهي چشيد

 

كاش بدانم حال كه با من نيستي

 

خوشحال و شادماني

 

كاش بدانم كه به هر آنچه كه خواستي

 

رسيدي بي كاستي

 

اما افسوس كه خبرهاي بدي در راه است

 

آري تو نيز مانند من غم داري

 

و اي كاش سرنوشت اينگونه نمي‌نوشت

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:43  توسط ghazal | 

روز تولدم رو يادته

 

چقدر اصرار كردي كه هر چي دوست دارم واسم بخري،

 

من گفتم خريدني نيست

 

تو گفتي هر چي باشه قبوله

 

خنديدم و گفتم فقط تو رو مي‌خوام

 

مي‌دونستم نشدنيه ...

 

ولي تو گفتي باشه قبول ....

 

يادته ... آخ كه چه روز قشنگي بود

 

ديگه هيچي از خدا نمي‌خواستم

 

 

ولي خيلي زود كادويي رو كه بهم دادي پس گرفتي

 

قلبم رو شكستي و رفتي

 

آخ كه چقدر دلم واست تنگه

 

واسه ديدنت واسه بوئيدنت واسه گرماي دستت

 

مي‌دوني اون روز يادم رفت كه بگم تو رو واسه هميشه مي‌خوام

 

آره هميشه‌اش رو يادم رفت

 

كاش هميشه كنارم بودي من تو رو واسه هميشه خواستم

 

و تو

 

بودنت رو بهم هديه دادي ولي نه واسه هميشه

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:35  توسط ghazal | 

وقتي پيشم نيستي و بارون مي‌آد

 

واست مسيج مي‌زنم كه اشكام رو مي‌بيني

 

دلم واست تنگ شده

 

ولي وقتي باهاتم و بارون مي‌آد

 

بازم مي‌گم اشكام رو مي‌بيني

 

و تو مي‌خندي مي‌گي ديگه چرا

 

مي‌گم از شوقم از خوشحاليه

 

و بعد دستام رو مي‌گيري تو دستات

 

و مي‌بوسيشون يه بوسة طولاني

 

آخ كه چقدر مزه مي‌داد

 

كاش هيچ وقت اون روزا تموم نمي‌شد

 

 

دلم واست تنگ شده، كجايي عزيزكم

                                         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:26  توسط ghazal | 
 

دوستت دارم

دوست دارم اين جمله رو همه جا بنويسم گر چه يه جايي نوشتم كه چشم نامحرم بهش نيافته فقط رو قلبم، واسه

 

هميشه نوشتم عاشقتم نوشتم بهت پايبندم واسه هميشه نوشتم ديوونه‌اتم نوشتم مي‌ميرم برات نوشتم همة زندگيم

 

فداي يك لبخندت اينقدر دوستت دارم كه هيچ واژه‌اي رو واسه بروز دادن احساسم پيدا نمي‌كنم اين همه نوشتم

 

ولي باز حس مي‌كنم پُر پُرم دوست دارم واست بنويسم تا خالي شم و آروم بخوابم كاش مي‌تونستم باهات حرف بزنم

 

و يه خورده سبك بشم ولي تو ديگه دوست نداري صداي من رو بشنوي و من هنوز در غم دوري از نگاهت

 

مي‌سوزم ..............

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:21  توسط ghazal | 
اگه بگم که قول مي دم تا هميشه باهات باشم
اگه بگم که حاضرم فداي اون چشات بشم
اگه بگم توآسمون عشق من فقط تويي
اگه بگم بهونه ي هر نفسم تنها تويي
اگه بگم قلبمو من نذر نگاهت مي کنم
اگه بگم زندگيمو بذر بهارت مي کنم
اگه بگم ماه مني هر نفس راه مني
اگه بگم بال مني لحظه ي پرواز مني
ميشي برام خاطره ي قشنگ لحظه ي وصال
ميشي برام باغبون ميوه هاي تشنه وکال
ميشي برام ماه شباي بي سحر
ميشي برام ستاره ي راه سفر
ولي بدون هرجا باشي يا نباشي مال مني
بدون اگه براي من هم نباشي عشق مني
براي سعادت شبا شعرامو من داد مي زنم
براي خوشبختي تو خدا رو فرياد مي زنم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:15  توسط ghazal | 
امشب دوباره بيقرارم                                            

دوباره قصه دلتنگي تو

و بي تابي هاي من

امشب دوباره براي ديدنت

نيازمند درگاه پلک هايت شدم

امشب دوباره براي بوييدن تو

نيازمند يادگاري هايت شدم

امشب دوباره براي داشتن آن دست هاي گرم

براي داشتن آن پناهگاه بي پناهيم

نيازمند آغوش تو شدم

من ودل

بي تاب تو شديم

دقايق در دستان من پرپر مي شد

ساعت ها ضجه زدند و گذشتند

نياز من به تو ياد آوري تلخي بود

که تکرار شد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:11  توسط ghazal | 
 

ترسم آخر در کنارم خسته وآزرده گردي با همه خوبي و پاکي در خزان پژمرده گردي ميروم تا نشنوم آواز باران دو چشمت ميروم چون مي هراسم شعله ايي افسرده گردي اي که در خوبي و پاکي چلچراغ آسماني قلب سردم را چه بي حاصل به سويت ميکشاني قصه تلخ مرا کاش از نگاهم خوانده بودي من گنهکارم تو خوب و مهرباني...

 
 
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 8:7  توسط ghazal | 

نظر یادتون نره هااااااا

تا بعد  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:14  توسط ghazal | 

زندگي يک آرزوي دور نيست زندگي يک جست و جوي کور نيست زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن،زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را با صدايي سبز ميخواند تو را زير باران آتشي در جان توست قمري تنها پي دستان توست پيله پروانه از دنيا جداست زندگي يک مقصد بي انتهاست هيچ جايي انتهاي راه نيست اين تمامش ماجراي زندگيست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:13  توسط ghazal | 

  دردم ازدارو ودرمان درگذشت كارمن ازكفروايمان درگذشت كفرمن,ايمان من,ازعشق اوست آتشي درجان

من ازعشق اوست عشق را باكفروباايمان چكار عاشقان رالحظه اي باجان چكار ...

 

 

 

 براي هزارمين بار از من پرسيد: تا حالا شده من دلتو بشكنم؟ و من به دروغ براي هزارمين بار گفتم نه ... تا مبادا دلش بشكنه ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 10:4  توسط ghazal | 
به یاد آرزو هایم    ......   سکوتی میکنم بالاتر از فریاد.....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:59  توسط ghazal | 

نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمي خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت.ولي آنقدر مشتاقم که از خاک گلويم سوتکي سازد. گلويم سوتکي باشد بدست طفلکي گستاخ و بازيگوش و او يک ريزو پي در پي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد بدين سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:56  توسط ghazal | 
 

 

در تنهاترين تنهاييم تنها کسم تنهاي تنهايثم گذاشت الهي که در تنهاترين تنها کسش تنهاي تنهايش گذارد ديگه از چشام افتادي........................فهميدي......................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟افتادي صاف توي قلبم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:44  توسط ghazal | 

 

                    

 

چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايي است... ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايي است... مرا در اوج مي خواهي تماشا كن تماشا كن ... دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن... در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما... همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها... فقط اسمي به جا مانده از آن چه بودم و هستم... دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم... گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم... به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم... رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند... همه خود درد من بودند ، گمان كردم كه همدردند... شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند... به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند... گره افتاده در كارم ، به خود كرده گرفتارم... به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم... رفيقان يك به يك رفتند ، مرا با خود رها كردند... همه خود درد من بودند ، گامن كردم كه همدردند...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:37  توسط ghazal | 

 

 

ميگي گل رو دوست داري ولي ميچينيش... ميگي بارون رو دوست داري ولي با چتر ميري زيرش... ميگي پرنده رو دوست داري ولي تو قفس ميندازيش... چه جوري ميتونم نترسم وقتي ميگي دوستم داري؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:18  توسط ghazal | 
 

 

باران می بارد میدانم   من به این بارایمان دارم   

باران باران نام من است   این همان نام گمنام من است    

چون که غم هر روز و شب یار من است   امشبم این غم غمخوار من است

ابر خاکستری هم تند دوید  خبر باران را او بشنید 

من از او میخواستم باران را        زیر لب من خواستم یاران را 

عاقبت باران ما هم بارید    قلب من را چشم من را تر بدید   

شیشه ی قلبم از او تر میشود   وای باران یاز تندتر میشود     

زیر باران من قدم ها می زدم      من دویدم ناگهان دادی زدم   

او به من میگفت ای باران بمان    من نماندم   من برفتم  زانجا اما جاودان       

 روز بعد از بارش باران رسید    مهردادش تیر و مردادم بدید  

بعد از آن یک سال باران باز گشت   بیخبر از چرخه ی پرواز گشت

دید گویی مهر او جان  داده است       ابر او با بی وفایی مرده است    

گفت باران :

 ابر من بی تو نخواهم ریختن     من بدون تو نخواهم زیستن 

دبگر اما ابر پاسخ را نگفت    رفت از آنجا دیگرم دل را نرفت

آه ...ای باران تو هم بیکس  شدی  ؟    نارسی بودی و قدری رس  شدی؟

من به خود میگویم ای باران نبار        مرد عاشق نیستش از این تبار

حافظا فال مرا بازم بگو            این غزل را گر چه هست رازم، بگو

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور    کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور..


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 9:16  توسط ghazal | 
 
ورودی
email
آرشیو
این منم باران عشق ... از تمامت تنهایی با تو سخن میگویم ...

نوشته های پیشین
اسفند 1387
دی 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
لینکدونی
anti_boy
Shahmirzad boys
گردناز خانوم
ورونیکا
دانلود نرم افزار
همه چی در هیچی
قبله گاه عشق
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان